من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

هوشنگ ابتهاج


برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست


آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 

این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

 

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

 

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

 

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

 

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

 

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست



که هر بندی که بربندی بدرانم  به  جان  تو

مولانا


دگرباره  بشوریدم   بدان   سانم  به  جان  تو

که هر بندی که بربندی بدرانم  به  جان  تو


نخواهم  عمر  فانی  را   تویی  عمر عزیز من   

نخواهم جان پرغم را تویی جانم به  جان تو


چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرم 

چو تو پیدا شوی بر من مسلمانم به جان تو


گر آبی  خوردم از  کوزه خیال  تو در  او  دیدم    

وگر یک دم زدم بی‌تو پشیمانم   به  جان  تو


سماع گوش من نامت سماع هوش من جامت

عمارت کن  مرا آخر  که ویرانم   به جان تو

چون رهی زین زندگی، پایندگیست

مولانا


آزمودم! مرگ مــن در زنـــدگی اســـت

چون رهی زین زندگی، پایندگیست