من خراباتیم از من  سخن  یار مخواه

امام خميني(ره)


من خراباتیم از من  سخن  یار مخواه

گنگم از گنگ پریشان شده گفتارمخواه


من که با کوری ومهجوری خود سرگرمم

از چنین کور تو بینایی و دیدار مخواه


چشم بیمار تو بیمار نمودست مرا

غیر هذیان سخنی از من بیمار مخواه


باقلندر منشین گر که نشینی هرگز

حکمت و فلسفه وآیه و اخبار مخواه


مستم از باده ی عشق تو و از مست چنین

پند مردان جهان دیده و هشیار مخواه

ديده اى نيست كه بيند تــــو و شيـــدا نشود

امام خميني(ره)


كيست كــــــــــــآشفته آن زلف چليپا نشود 

ديده اى نيست كه بيند تــــو و شيـــدا نشود


نـــــــــــــاز كن، ناز كه دلها همه در بند تواند 

مزه كن، غمزه كـــه دلبـــر چو تو پيدا نشود


رُخ نمــا تا همه خوبان خجل از خويش شوند

گر كشى پرده ز رُخ، كيست كه رسوا نشـود


آتش عشق بيفـــزا، غمِ دل افــــــــــزون كن 

اين دل غمزده نتــــوان كه غم افـــزا نشـــود


چاره‏اى نيست، بجـز سوختن از آتش عشق

آتشـــى ده كــــه بيفتـــــد به دل و پا نشود


ذرّه‏اى نيست كه از لطف تو هامــــــــون نبود 

قطره‏اى نيست كه از مهـــر تــو دريا نشود


سر به خاك سر كوى تو نهد جان، اى دوست

جان چه باشد كه فــــداى رُخ زيبــــا نشود؟


ما را رها کنید در این رنج بی حساب

امام خميني(ره)


ما را رها کنید در این رنج بی حساب

با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب


عمری گذشت در غم هجران روی دوست
مرغم درون آتش و ماهـــی بــــــرون آب

حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی
پیری رسید غرق بطالت پس از شباب

از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد
کـــــی می توان رسید به دریا ازین ســـراب

هرچـــه فراگرفتم و هرچـــه ورق زدم
چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب

هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش
در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خـــواب

این جاهلان کــــه دعوی ارشاد مـــی کنند
در خرقه شان به غیر "منم" تحفه ای میاب

ما عیب ونقص خویش و کمال و جمال غیر
پنهان نمـــوده ایم چو پیــــــری پس خضاب

دم بر نیار و دفتر بیهوده پاره کن
تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب