وقتی که سخت غرقه ام در این سیر قهقرا

محمدعلی بهمنی



گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

وقتی حضور آینه کمرنگ می شود



وقتی میانه ی بلوا سکوت دوست،

در جان گوش های کَرَم زنگ می شود


گاهی که از پس تکرار بی سود لحظه ها،

نجوای کوچیدن از قفس آهنگ می شود


اینجا نه جای ماندن خوبان راستگوست

هرکس که دم زند ز حق آونگ می شود


نفرین بر این زمانه که در چرخ روزگار،

هر لحظه صد خیانت و نیرنگ می شود


در دست های آلوده انسان قرن ما

برگ برگ تاریخ  پر از ننگ می شود


وقتی که سخت غرقه ام در این سیر قهقرا

آری، دلم برای خودم تنگ می شود….

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

محمد علی بهمنی



اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

کسی حرف دلش را نگفت من بودم

 

دلم برای خودم تنگ می شود آری:

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

 

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

 

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را

اشاره ای کنم, انگار کوه کن بودم


 

من آن زلال پرستم در آب گند زمان

که فکر صافی آبی چنین لجن بودم

 

غریب بودم, گشتم غریب تر امّا:

دلم خوش است که در غربتِ وطن بودم

تو مرا باز رساندی به یقینم ،کافی ست!!!

محمد علی بهمنی


دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم ،کافی ست


قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو؟

گاه گاهی که کنارت بنشینم،کافی ست


گله ای نیست،من وفاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست


آسمانی!تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست


من همین قدر که با حال وهوایت –گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست


فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا،خوبترینم!کافی ست