از آن چیزهایی که در بندمان کشیده است  سخن بگوییم .

   شاملو 



برای تو و خویش

چشمانی آرزو می کنم

که چراغ ها و نشانه ها را

در ظلمات مان

ببیند

گوشی

که صدا ها و شناسه ها را

در بیهوشی مان بشنود

برای تو وخویش ؛ روحی

که این همه را

در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی

که در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش

بیرون کشد

و بگذارد

از آن چیزهایی که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم .

سکوت سرشار از سخنان نا گفته است  

دلتنگی های آدمی  را

باد ترانه یی می خواند ،

 رؤیاهایش را

آسمان پُر ستاره نادیده می گیرد ،

و هر دانه ی برفی 

به اشکی نریخته می ماند .

 سکوت سرشار از سخنان نا گفته است  

از حرکات نا کرده

اعتراف به عشق های نهان 

و شگفتی های بر زبان نیامده .

 در این سکوت 

حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من .


پ.ن 1 : همين يه جمله عنوان و اگه فهم مي كردي همه چي حل بود.

           فكر غصه ت, امكان هر تلاشي و از من ميگيره


اي كاش مي توانستم!

شاملو



آنان به آفتاب شيفته بودند

زيرا که آفتاب

تنهاترين حقيقت ِشان بود

احساس ِ واقعيت ِشان بود.

با نور و گرمي‌اش

مفهوم ِ بي‌ريای رفاقت بود

با تابناکي‌اش

مفهوم ِ بي‌فريب ِ صداقت بود.


(اي کاش مي‌توانستند

از آفتاب ياد بگيرند

که بي‌دريغ باشند

در دردها و شادی‌هاشان

حتا

    با نان ِ خشک ِشان. ــ

 و کاردهای شان را

جز از برای ِ قسمت کردن

بيرون نياورند.)


افسوس!

     آفتاب

 مفهوم ِ بي‌دريغ ِ عدالت بود و

آنان به عدل شيفته بودند و

اکنون

با آفتاب‌گونه‌يي

     آنان را

 اين‌گونه

     دل

    فريفته بودند!
 

ای کاش مي‌توانستم

خون ِ رگان ِ خود را

من

 قطره

قطره

قطره

بگريم

تا باورم کنند.

ای کاش مي‌توانستم
  
 ــ يک لحظه مي‌توانستم ای کاش ــ
 

بر شانه‌های خود بنشانم

اين خلق ِ بي‌شمار را،

گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم

تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست

و باورم کنند.


ای کاش

مي‌توانستم! 

شاملو


نخست دیر زمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی باز گرفتم

در پیرامون من 

همه چیزی

به هیات او در آمده بود .

آن گاه دانستم

که مرا دیگر از او گزیر نیست .


                  متن كامل شعر در ادامه مطلب

ادامه نوشته

کیستی!!!!!!

 احمد شاملو


کیستی که من اینگونه به اعتماد           

نام خود را

با تو می گویم

نان شادی ام را با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم و

بر زانوی تو اینچنین به خواب می روم


کیستی که من این گونه به جد

در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم!