من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

هوشنگ ابتهاج


برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست


آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 

این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

 

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

 

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

 

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

 

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

 

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست



همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

هوشنگ ابتهاج



نشود فاش کسی آنچه میان من و تست

تا اشارات نظر، نامه رسان من و تست


گوش کن با لب خاموش سخن میگویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست


روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و تست


گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه عشق نهان من و توست


گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ار نه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و تست


این همه قصه فردوس و تمنای بهشت

گفتگویی و خیالی ز جهان من و تست


نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل

هرکجا نامه عشق است نشان من و تست


سایه ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر

وه ازین آتش روشن که به جان من و تست


سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست

هوشنگ ابتهاج


سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست

به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار باز بيفتي از نشيب راه و باز

رو نهي بدان فراز

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

هوشنگ ابتهاج


آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت


 خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد  

تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت


 دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت


مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت 

گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت


 چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت


 بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید 

قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت


 دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت


 همنوای دل من بود به تنگام قفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت


بسترم  صدف خالی یک تنهایی است

هوشنگ ابتهاج


بسترم

صدف خالی یک تنهایی است.

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری ....