در وجود هر کس  رازی بزرگ نهان است

مارگوت بيگل


در وجود هر کس

رازی بزرگ نهان است

داستانی

راهی

بیراهه ئی

طرح افکندن این راز

راز من و راز تو

راه زندگی

پاداش بزرگ تلاش پُر حاصل است

از بختیاری ماست

مارگوت بيگل


از بختیاری ماست

  شاید

               که آنچه می خواهیم

                             یا به دست نمی آید

                              یا از دست می گریزد.


تنها حقیقت است که رهایی می بخشد .

مارگوت بيگل


گاه

آنچه ما را به حقیقت می رساند

خود از آن عاری ست

زیرا

تنها حقیقت است

که رهایی می بخشد .

از آن چیزهایی که در بندمان کشیده است  سخن بگوییم .

   شاملو 



برای تو و خویش

چشمانی آرزو می کنم

که چراغ ها و نشانه ها را

در ظلمات مان

ببیند

گوشی

که صدا ها و شناسه ها را

در بیهوشی مان بشنود

برای تو وخویش ؛ روحی

که این همه را

در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی

که در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش

بیرون کشد

و بگذارد

از آن چیزهایی که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم .

سکوت سرشار از سخنان نا گفته است  

دلتنگی های آدمی  را

باد ترانه یی می خواند ،

 رؤیاهایش را

آسمان پُر ستاره نادیده می گیرد ،

و هر دانه ی برفی 

به اشکی نریخته می ماند .

 سکوت سرشار از سخنان نا گفته است  

از حرکات نا کرده

اعتراف به عشق های نهان 

و شگفتی های بر زبان نیامده .

 در این سکوت 

حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من .


پ.ن 1 : همين يه جمله عنوان و اگه فهم مي كردي همه چي حل بود.

           فكر غصه ت, امكان هر تلاشي و از من ميگيره


اي كاش مي توانستم!

شاملو



آنان به آفتاب شيفته بودند

زيرا که آفتاب

تنهاترين حقيقت ِشان بود

احساس ِ واقعيت ِشان بود.

با نور و گرمي‌اش

مفهوم ِ بي‌ريای رفاقت بود

با تابناکي‌اش

مفهوم ِ بي‌فريب ِ صداقت بود.


(اي کاش مي‌توانستند

از آفتاب ياد بگيرند

که بي‌دريغ باشند

در دردها و شادی‌هاشان

حتا

    با نان ِ خشک ِشان. ــ

 و کاردهای شان را

جز از برای ِ قسمت کردن

بيرون نياورند.)


افسوس!

     آفتاب

 مفهوم ِ بي‌دريغ ِ عدالت بود و

آنان به عدل شيفته بودند و

اکنون

با آفتاب‌گونه‌يي

     آنان را

 اين‌گونه

     دل

    فريفته بودند!
 

ای کاش مي‌توانستم

خون ِ رگان ِ خود را

من

 قطره

قطره

قطره

بگريم

تا باورم کنند.

ای کاش مي‌توانستم
  
 ــ يک لحظه مي‌توانستم ای کاش ــ
 

بر شانه‌های خود بنشانم

اين خلق ِ بي‌شمار را،

گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم

تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست

و باورم کنند.


ای کاش

مي‌توانستم! 

شاملو


نخست دیر زمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی باز گرفتم

در پیرامون من 

همه چیزی

به هیات او در آمده بود .

آن گاه دانستم

که مرا دیگر از او گزیر نیست .


                  متن كامل شعر در ادامه مطلب

ادامه نوشته

دل بر مجاهده نهادن آسانتر است که چشم از مشاهده بر گرفتن.

  سعدي

  

   دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی.

باری به لطافتش گفتم دانم که ترا در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر زلّتی نیست، با وجود

چنین معنی لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی ادبان بردن. گفت ای یار دست

عتاب از دامن روزگارم بدار، بارها درین مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهلتر

آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند: دل بر مجاهده نهادن آسانتر است که چشم از مشاهده

بر گرفتن.


هر كه بي او به سر نشايد برد

گر جفایی کند بباید برد


روزی، از دست گفتمش زنهار

چند از آن روز گفتم استغفار


نکند دوست زینهار از دوست

دل نهادم بر آنچه خاطر اوست


گر بلطفم به نزد خود خواند

ور به قهرم براند او داند

رشكم آيد كه كسي سير نگه در تو كند

  سعدي


رشكم آيد كه كسي سير نگه در تو كند

                         باز گويم كه نه! كس سير نخواهد بودن

دير آمـــدي اي نگــــار سرمـــســـت

  سعدي


دير آمـــدي اي نگــــار سرمـــســـت

                      زودت ندهيــــــم دامـــــــــن از دست

عجب است با وجودت كه وجود من بماند

  سعدي


عجب است با وجودت كه وجود من بماند

                          تو بگفتن اندر آيي و مرا سخن بماند



پ.ن 1 : حرف و سخن در اختيارم نيست ولله


شرط عشق است در طلب مردن

  سعدي


تو كه در بند خويشتن باشي

عشق باز دروغزن باشي


                                        گر نشايد به دوست ره بردن

                                        شرط عشق است در طلب مردن

هم در تو گريزم ار گريزم

   سعدي


كوته نكنم ز دامنت دست

ور خود بزني به تيغ تيزم


                                                  بعد از تو ملاذ و ملجأي نيست

                                                 هم در تو گريزم ار گريزم

بلاي خمارست در عيش مل

سعدي



گداياني از پادشاهي نفور

به اميدش اندر گدايي صبور


دمادم شراب الم در كشند

وگر تلح بينند دم دركشند


بلاي خمارست در عيش مل

سلحدار خارست با شاه گل

هرگز نياز نيست كه سازي خبر مرا!

حميد مصدق


هرگز نياز نيست كه سازي خبر مرا

بگذار تا كه من

از شوق بازآمدن ناگهانيت

پرواز روح را نگرم در حصار تن!



پ.ن 1: در جواب:    يك به يك با مـژه هايت دل من مشغول است

                                                  ميله هاي قفسم را نشمارم چه كنم

پ.ن 2: تو با چه فكري فرستادي، من با چه هول و شوقي و اميدي.

پ.ن 3: فاصبر. فاصبر . فاصبر




   اين سان كه بسته ام  كمر به قتل خويشتن!

حميد مصدق



كس بر نخاست هرگز

            اين گونه كينه جو

                   آسيمه سر به كشتن دشمن

           اين سان كه بسته ام

كمر به قتل خويشتن!

تو در انديشه شعر و شراب و شور ديگر باش!

حميد مصدق



تو با من؟

     نه!

تو با خود مهربان باش!

تو در انديشه شعر و شراب و شور ديگر باش!

تو بگشا پنجره دل را

                نسيم مهرباني را گذر ده از دل تنگت...

اي كاش دلت با دل من مي امد

حميد مصدق


با من چو لب تو در سخن مي آمد

از وجد به رقص جان و تن مي آمد


هر چند كه با تو پا به پا مي رفتم

اي كاش دلت با دل من مي آمد

 شگفت!  بوی تو را داشت

محمد مصدق



امشب خیال بی خبر از من

رفته است تا کجا؟!

آیا کدام جای،

                ندانم

اطراق کرده است

 

چشم انتظار مانده ام امشب

         که بی من،او

رو بر کدام سوی نهاده ست

 

از نیمه هم گذشته شب

اما خیال من

گویا خیال آمدنش نیست

 

در دم دمای صبح

دیدم خیال،

       خرم و خندان ز ره رسید

پرسیدمش که،

           رفته کجا؟

                 پاسخی نگفت

هرچند می نهفت

رازی نگفتنی را،اما

دیدم

در دیده نقش روی تو را داشت

بوییدمش،

           شگفت!

                     بوی تو را داشت

با انتظار و بیم چه باید کرد؟

حميد مصدق



آنروزها که من از دیدن تو سیر نمی گشتم

           آنروزها که دیدن رویت مثل هوا برای تنفس لازم بود

                وقتی با تو بودن فیضی عظیم بود و نامت را در استعاره من

                        ((عظمت )) خواندم.

هرگاه پر هیب تو ز راه

         در سایه سار ساحت دانشگاه می آمد

               در من فوج طنین بال تپش بود و

                        پرواز رنگ ز رخسار

و حسرت نگاه ملتمس من

         با یک سلام مضطرب ترسان

             که پرپر زن

در نیمه راه حسرت پرواز

        چون کبک تیر خورده می افتاد

ای داد ، فریاد

        وقتی که دیدن تو با دیگران

             مصیبت عظیمی بود

وقلب ملتهب من

             چو ماهی فتاده به ساحل

                        یا مرغ نیم سمبل

                             بر لب خروش شعله شیون

وقتی که رفتن تو بی اعتنایی همه دنیا بود

           بر بی بهایی من

                   اینک با غم قدیم چه باید کرد؟

با روزهای رفته ی بی برگشت

             با خاطرات زنده

                       این یادبودهای نمیرنده

                                یا تو ، این توی دیرنده

                                          با حسر ت عظیم چه باید کرد؟

هم بیم ، هم امید

               از آمدن تست

                             با انتظار و بیم چه باید کرد؟...

شوری که در جهان من افتاد ، این نبود

عبدالجبار کاکایی

شوری که در جهان من افتاد ، این نبود

نامی که بر زبان من افتاد ، این نبود


آن راز سر به مهر که سی سال پیش ازین

چون آتشی به جان من افتاد ، این نبود


پیغمبری که با نفحات شبانی اش

یک شب از آسمان من افتاد ، این نبود


آن شعله های سر کش آتش که با وقار

در پای دودمان من افتاد ، این نبود


وان کشتی نجات که در باد هولناک

از موج بی امان من افتاد ، این نبود


دستی که از تلاطم دریا مرا گرفت

وقتی که بادبان من افتاد ، این نبود


حرفی که بر زبان تو لغزید ، آن نشد

شعری که در دهان من افتاد ، این نبود

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

 فاضل نظری

از باغ می برند چراغانیت کنند

تا کاج جشن های زمستانیت کنند


پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند


یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند


ای گل گمان مبر به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند


یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند


آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

آزاد کرده است و گرفتار کرده است

  فاضل نظری


ما را کبوترانه وفادار کرده است

آزاد کرده است و گرفتار کرده است

بامت بلند باد که دلتنگی ات مرا

از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است


خوشبخت آن دلی که گناهِ نکرده را

در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود

ما را کرامت تو گنه کار کرده است

چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر

قربان آن گلی که مرا خوار کرده است!

از جواهر خانة خالی نگهبانی بس است

فاضل نظری



کبریایی توبه را بشکن! پشیمانی بس است

از جواهر خانة خالی نگهبانی بس است


ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین

آبروداری کن ای زاهد! مسلمانی بس است


خلق دل‌سنگ‌اند و من آیینه با خود می‌برم

بشکنیدم دوستان! دشنام پنهانی بس است


یوسف از تعبیر خواب مصریان دل سرد شد

هفتصد سال است می‌بارد! فراوانی بس است


نسل پشت نسل تنها امتحان پس می‌دهیم

دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است


بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می‌کنیم!

سفره‌ات را جمع کن ای عشق! مهمانی بس است!

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

فاضل نظری


از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم


سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم


تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم 


چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم


زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

وقتی که سخت غرقه ام در این سیر قهقرا

محمدعلی بهمنی



گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

وقتی حضور آینه کمرنگ می شود



وقتی میانه ی بلوا سکوت دوست،

در جان گوش های کَرَم زنگ می شود


گاهی که از پس تکرار بی سود لحظه ها،

نجوای کوچیدن از قفس آهنگ می شود


اینجا نه جای ماندن خوبان راستگوست

هرکس که دم زند ز حق آونگ می شود


نفرین بر این زمانه که در چرخ روزگار،

هر لحظه صد خیانت و نیرنگ می شود


در دست های آلوده انسان قرن ما

برگ برگ تاریخ  پر از ننگ می شود


وقتی که سخت غرقه ام در این سیر قهقرا

آری، دلم برای خودم تنگ می شود….

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

محمد علی بهمنی



اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

کسی حرف دلش را نگفت من بودم

 

دلم برای خودم تنگ می شود آری:

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

 

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

 

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را

اشاره ای کنم, انگار کوه کن بودم


 

من آن زلال پرستم در آب گند زمان

که فکر صافی آبی چنین لجن بودم

 

غریب بودم, گشتم غریب تر امّا:

دلم خوش است که در غربتِ وطن بودم

ناگهان مرا چرا چنین  به ناکجا کشانده اند ؟!

 محمدرضا عبدالملکیان


ساده با تو حرف می زنم

مثل آب

   با درخت

مثل نور

          با گیاه

مثل شب نورد ِ خسته ای

       با نگاه ماه

 

ساده با تو حرف می زنم

ناگهان مرا چرا چنین

به ناکجا کشانده اند ؟!

کیست اینکه خیره مانده اینچنین

مات و مضطرب در نگاه ِ من ؟

 

من ؟ نه،

         این، نه من

                   نه، نیستم!

 

این غریب!

این غریبه ی شکسته!

کیستم؟

 

مادرم کجاست؟

من کلاس چندمم؟

دفترم

کتاب فارسی

جزوه های خط من کجاست؟

 

من چرا چنین هراسناک و مضطرب... ؟

من که در کلاس

جزو بچه های خوب بوده ام

ساکن و صبور

من همیشه گوش داده ام

دفتر مرا نگاه کن

بارها و بارها

بی غلط نوشته ام :

"آب"

"آذر"

"آفتاب"

مشق های من مرتب است

موی سر و ناخنم....

 

پس چرا چنین؟

 

این غریب

این غریبه

در حصار قاب ِ آینه

اینکه شانه می کشد به موی خویش

کیست؟

 

شانه؟!

من کلاس چندمم؟

 

ساده با تو حرف می زنم

آن همه نگاه مهربان

آن همه درخت و

پرسه و

پرنده

آن همه ستاره و

سلام

آن همه پریدن و

رسیدن و

میان موجی از ستاره پر زدن

آن خدا و شب

خواب های پرنیانی بهار

آفتاب صبح ِ پشت بام

عطر باغچه

نربان و از میان شاخه ها

تا کنار ِ حوض ِ سبز خانه امدن

باز هم به ماهیان ِ سرخ سر زدن

 

ناگهان چرا چنین؟!

این همه شبان تار

بی ستاره

بی پرنده

بی بهار

 

این چقدر بی شمار

ــ شاخه های آهنین

ــ که قد کشیده اند

ــ رو به روی من

 

مات و گیج و گنگ

مانده ام میان

ــ آنچه هست و نیست

نه، نبوده، هیچگاه

این حصار و قاب

جزو درس های من نبوده است . . .

به کوچه باغ پر از وهم

 حمید مصدق


نه کوه قاف

نه تا آسمان

نه تا ناهید

مرا به کوچه محبوب خوب من ببرید

به کوچه باغ پر از    

                               وهم

- خلوت شاعر -

به طوف قامت آن سرو

که سرو باغ ارم را ز خود خجل می کرد

به روز واقعه

- تابوت من طواف دهید

و اسب اشهب شب

در سپیده دم می راند

و کوچه باغ که تنها انیس مستی بود

که عاشقانه ترین شعر تازه را می خواند :

" مرو ز پیشم و هرگز مکن فراموشم

من آن شراب زده عاشقم ،

تو آن معشوق

که از صراحی چشمت مدام می نوشم "

بیا به پیش من ای دوست

- زمانه دشمن خوست

بیا

بیا

که ترا من

- به وسعت دریا

به وسعت دنیا

به وسعت همه کاینات

د ا ر م ... د و س ت ...

            

رو به روی من فقط تو بوده ای

 محمدرضا عبدالملکیان


رو به روی من فقط تو بوده ای

از همان نگاه اولین

از همان زمان که آفتاب

با تو آفتاب شد

از همان زمان که کوه استوار

آب شد

از همان زمان که جستجوی عاشقانه ی مرا

نگاه تو جواب شد

روبه روی من فقط تو بوده ای

از همان اشاره‌ ٬ از همان شروع

از همان بهانه ای که برگ

باغ شد

از همان جرقه ای که

چلچراغ شد

چارسوی من پر است از همان غروب

از همان غروب جاده

از همان طلوع

از همان حضور تا هنوز

روبه روی من فقط تو بوده ای

من درست رفته ام

در تمام طول راه

دره های سیب بود و

خستگی نبود

در تمام طول راه

یک پرنده پا به پای من

بال می گشود و اوج می گرفت

پونه غرق در پیام نورس بهار

چشمه غرق در ترانه های تازگی

فرصتی عجیب بود

شور بود و شبنم و اشاره های آسمان

رقص عاشقانه ی زمین

زادروز دل

ترانه

چشمک ستاره

پیچ و تاب رود

هرچه بود ٬ بود

فرصت شکستگی نبود

در کنار من درخت

چشمه

چارسوی زندگی

روبه روی من ولی

در تمام طول راه

روبه روی من تو

روبه روی من فقط تو بوده ای ...