تا باد مرا نبرد به آسمان.
مصطفی مستور
حرف که میزنی
من از هراس طوفان
زل میزنم به میز
به زیرسیگاری
به خودکار
تا باد مرا نبرد به آسمان.
لبخند که میزنی
من
ـ عین هالوها ـ
زل میزنم به دستهات
به ساعت مچی طلاییات
به آستین پیراهن ات
تا فرو نروم در زمین.
دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفتهای
در کلمهای انگار
در عین ...
در شین ...
درقاف ...
در نقطهها ...
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 14:14 توسط مهراوه
|
این جهان زندان و ما زندانیان