شگفت! بوی تو را داشت
محمد مصدق
امشب خیال بی خبر از من
رفته است تا کجا؟!
آیا کدام جای،
ندانم
اطراق کرده است
چشم انتظار مانده ام امشب
که بی من،اورو بر کدام سوی نهاده ست
از نیمه هم گذشته شب
اما خیال منگویا خیال آمدنش نیست
در دم دمای صبح
دیدم خیال،
خرم و خندان ز ره رسیدپرسیدمش که،
رفته کجا؟
پاسخی نگفتهرچند می نهفت
رازی نگفتنی را،اما
دیدم
در دیده نقش روی تو را داشت
بوییدمش،
شگفت!
بوی تو را داشت
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 23:12 توسط مهراوه
|
این جهان زندان و ما زندانیان