فاضل نظري


اگرچه شمعي و از سوختن نپرهيزي

نبينم ت كه غريبانه اشك مي ريزي


هنوز غصه خود را به خنده پنهان كن

بخند! گرچه تو با خنده هم غم انگيزي


خزان كجا تو كجا تك درخت من بايد

كه برگ ريخته بر شاخه ها بياويزي


درخت فصل خزان هم درخت مي ماند

تو "پيش فصل" بهاري ه اينكه پاييزي


تو را خدا به زمين هديه داده چون باران

كه آسمان و زمين را به هم بياميزي (1)


خدا دلش نمي آمد كه از تو جان گيرد

و گرنه از دگران كم نداشتي چيزي



 پ.ن: نعمت حضورت بود كه همچي چيزي و درك كردم.  از همون بركاتيه كه گفتم بهت نمي دوني. همين بس كه نظرياتم با تجربياتم قاطي شد. حالا آخرش هر چي ميخواد باشه.